۳ نفره| ۲۱ آذر ۱۳۸۸ @ ۱۰:۴۳ ق.ظ|
+ نمیدونم از کجا باید شروع کنم و چه جوری بنویسم هنوز هنگم مغزم قفل شده دست و دلم هم به هیچ کاری نمیره قبل تر ها هیچ وقت دوست نداشتم این موضوع رو تو وبلاگم مطرح کنم دست کم تا سه نفره شدنمون نمیخواستم اعلامش کنم یه جور لوس بازی میومد به نظرم ولی این اتفاق غیر منتظره چیزی نبود که بتونم از خودم و زندگیم جداش کنم و تو وبلاگم ازش چیزی ننویسم بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید برامون غیر منتظره و باورنکردنی بود هرچند این اواخر دلم بدجوری گواهی میداد ولی به هیچ عنوان این گواهی رو تحویل نمیگرفتم و یه سری بد و بیراه هم به گواهیه نثار میکردم چیزی به اسم بچه حالا حالاها تو برنامه زندگیمون نبود با دیدن مثبت بودن آزمایش ادرار و آزمایش خون دیگه برامون قطعیت پیدا کرد که دست تقدیر و سرنوشت میتونه کاری کنه که انگشت به دهن بمونی که ادعای همه چیز دست خودمه ادعای پوچی بیش نیست هنوز نتونستم هضمش کنم هنوز مات و مبهوتم دوست ندارم دیگه در موردش چیزی بنویسم این آخرین پست در مورد عضو سوم خانواده کوچیک ماست حداقل تا وقتی که موجودیت پیدا کنه از ساختن این وبلاگهای من و دردونه ام و نازنین فرشته من و مامان جیگری و الهه آسمونها و همه عالم قربونت بشن و این سوسول بازیا هم خبری نیست از این به بعد بازم خودم میشم … سعی میکنم …
پ.ن:خیالتون هم راحت باشه تا وقتیم که مدرسه بره روال وبلاگ نویسیم مثل سابق هست و سالی یه بار به روز نمیشه به دلیل پمپرز عوض کردن و سیر کردنه شکم بچه و قربون صدقه اضافی، قول شرف میدم
همینجوری
کورال گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۰۸ ق.ظ
یه عالمه تبریک بایت این همخونه جدید
پونه گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۱ ق.ظ
عزیز دلم وای تیتر رو که خوندم یهو لبخند اومد رو لبم دلم میخواست بودم بغلت میکردم مامان کوچولوی خوشگل!

بعدشم بعد از دیدن اولین تصویر سونوگرافی بهت میگم:وبلاگهای من و دردونه ام و نازنین فرشته من و مامان جیگری و الهه آسمونها و همه عالم قربونت بشن و این سوسول بازیا…یعنی چی !
فقط وقتی وبلاگشو باز کردی به من هم خبر بده قول میدم به روت نیارم چیا گفتی
مستانه
گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۳ ق.ظ
چقدر نزدیک بود فاصله رفتن یه عزیز از این دنیا و به وجود اومدن یه زندگی دیگه توی این دنیا. تبریک می گم.
ردپا گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ
تبریک میگم. امیدوارم قدمش برای خودتون و خانوادتون خیر باشه.

امیر گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۴۷ ق.ظ
البته دیر نیست که میبینیم یه وبلاگ زدی ییلاق ذهن! مامان جیگر طلا!!!ولی خیلی خیلی تبریک میگم. از حالا تازه میفهمید زندگی چه خوشمزه س! تازه معنی زندگی رو میفهمید.
رامک گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۴۷ ب.ظ
ایشالا زندگی با برکت و شادی داشته باشید در کنار هم
سمیرا گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۳:۴۸ ب.ظ
پریناز
گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۴:۲۵ ب.ظ
تبرییییییییییییییییییییک
دوستتون دارم خیلییییییییی
بهار گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۴:۴۵ ب.ظ
حالا می بینیم خانم …همچین عاشق وشیفته اش میشی که اقلاً یه درمیون یه پستس ازش می زاری..ولی تو رو خدا خیلی با جزدیات نه!…….خیلی هم حواست به خودت باشه .خودت رو درست و حسابی تقویت کن
ترگل گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۵۷ ب.ظ
آخی! مبارک عزیزم

فلیکا گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۴۲ ب.ظ
تبریک فراوون.مامانی…اولشه شوکه شدی،خوشت نمی آد،بذار کم کم جای خودشا باز می کنه تو دلت اون وقت می بینمت…خداییش بچه هایی که زود می آن نمیذارن براشون برنامه ریزی کنی،اولش اعصاب می ریزن بهم..

capricorn
گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۴۳ ب.ظ
وبلاگ رو درست اومدم؟!!!

تبررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریک
خیلی شوکه شدم نمیتونم تصور کنم یکی اینجا قراره مامان بشه!وااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
احسان گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۴۶ ب.ظ
این یک اسپم نیست»
وااااااااااااااای واااااااااااااااااااااای
سمن گفته:
۲۱ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۱ ب.ظ
تبریک خانومی
.آدم که از هدیه ناراحت نمیشه.تشکر می کنه بابتش.فقط چون مثل یه سورپرایز میمونه یه کم طول میکشه تا شوکش از بین بره و مزه اش رو با همه وجود احساس کنی.بعد انگیزه ات برای نگهداریش به بهترین نحو چون از طرف یه عزیز بوده صدچندان میشه.
منم مثل پونه قول میدم بعدا چیزی به روت نیارم!
محمد گفته:
۲۲ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۲۷ ق.ظ
طبیعیه که باید خوشحال باشین.این که شوکه باشی عادیه ولی ناراحتی نداره.این روزها خیلی ها آرزوی داشتن بچه دارن و شما رو خدا خیلی دوست داشته که این هدیه رو براتون داره می فرسته.
خیلی حس جالبیه کسی که مثل خواهرت بوده و و یک دوره از عمر رو با هم بزرگ شدین داره مادر میشه.خوب به قول یکی از دوستان ما هم دایی میشیم دیگه.
امیدوارم سالم و سلامت به دنیا بیاد و از اون مهمتر باعث سربلندی پدر و مادرش بشه.
شاد و سلامت و خوشحال باشی.
مراقب خودت و همسر و نفر سوم هم باش.دیگه باید بخوری مثل چی.مغز ماهی زیاد بخور.بمب فسفره.
مریم گفته:
۲۲ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۰۹ ب.ظ
wowwwwwwwww….
خیلی تبریک میگم … من هم یه جورایی شوکه شدم..شاید با همین شناخت وبلاگی فکر نمیکردم حالا حالاها از این خبرها بهمون بدی..بازم تبریک میگم…ایشاله قدمش خیر باشه براتون..
nc گفته:
۲۲ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۴:۰۵ ب.ظ
تقدیر و خواست خدا . . .
نمیدونم .
بهت تبریک میگم و امیدوارم قدمش و وجودش براتون اینقدر با برکت و آبی باشه که از اینکه دیر اومده تو زندگیت ناراحت بشی و همش بگی ” الهی قربونت بشم قند و عسل مامان ، کاش زودتر از اینا اومده بودی ” بعدم براش یه وبلاگ باز میکنی و همش قربون صدقه فسقلی میری :>
یک سین.حسابدارتمام وقت گفته:
۲۳ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۷ ق.ظ
دیراین پست رو دیدم ولی دلیلی نمی بینم همینجوری ازش بگذرم!!!!!!!!!!!
خیرشو ببینی!!! خوشبختی وشادی وصلح وصفا رو برای این خانواده سه نفر ارزومیکنم!!
شیوا جان مادرشدن خیلی خیلی خیلی شیرینه! تبریک میگم
از همین الان هم واسش بوس میفرستم! دستش نزنی ها !مال بچه تونه !
نیلوفر
گفته:
۲۷ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۱۶ ب.ظ
آحه چرا من انقدر عقبم؟؟

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی تبریک می گم خانومی … خیلی خوشحال شدم…
ندا.ح
گفته:
۲۸ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۱۰ ب.ظ
ghroboooooooooooooooooooonesh bereeeeeeeeeeeeeeee khaleeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeh juneeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeesh

ندا.ح
گفته:
۲۸ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۱۱ ب.ظ
ببخشید از ذوقم فینگلیش نوشتم

قرررررررررررررررررربووووووووووووووووووووووووووووووووونش برههههههههههههههههههههههههههههه خاله نداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش