من و بردیا
۱ مرداد ۱۳۸۹

+ سلام من و بردیا اومدیم خونه یعنی خونه پدری خودم بردیای سه کیلو و نیمی ما روز بیست و نهم تیرماه ساعت ۸ و نیم صبح به دنیا اومد با عمل سزارین که خودم خواستم روز خیلی عجیبی بود روز به دنیا اومدن بردیا شب تا صبح بیدار بودم صبحشم انگار که قرار باشه ببرنم پای جوخه اعدام ترس همه وجودمو گرفته بود !!!تجربه بیمارستان بستری شدن و اتاق عمل و بیهوشی همه برای بار اول بود که برای من اتفاق می افتاد بین کسانی که اون روز وقت سزارین داشتن من نفر اولی بودم که فرستادنم اتاق عمل و پشت در اتاق عمل یه بیست دقیقه ای تنها بودم که منو بفرستن داخل هیچ وقت اون لحظات یادم نمیره و چه قدر سخت بود تنهایی اون لحظات میشه گفت سخت ترین قسمت زایمان سزارین دقایق اول بهوش اومدن بود ولی بعدش قابل تحمل بود الانم که مشکل سر و کله زدن با پسره است برای شیرخوردنش و دردی که موقع شیردادن دارم وگرنه راحت سرپام و راه میرم و کارهای خودمو میکنم پسر کوچولوی ما خیلی آقاست که شبها قشنگ میخوابه و اذیت نمیکنه فقط دوبار بلند میشه و شیرشو میخوره و میخوابه و موقع شام ونهار خوردن هم ملت رو اسیر نمیکنه و ونگ ونگ بیخودی نمیکنه این چیزی بود که من همش ترس داشتم مبادا بچه ای باشه که وقت نشناس باشه و اذیت کنه فعلا که خوب تا کرده با ما عکسش رو به زودی میگذارم که ببینیدش الان که پف خالیه عکسشو بذارم میگین بچه مون زشته


۲۱ نظر
همینجوری
۱۱:۵۵ ق.ظ

تسلیم
۲۷ تیر ۱۳۸۹

+ این روزای آخر بیشتر به این قضیه فکر میکنم که خدا هربرنامه ریزی دلش میخواد تو زندگیم داره اجرا میکنه یعنی خوب بخوای بدونی به جبر بیشتر از همه چی اعتقاد پیدا کردم تصور خودم با یه بچه خیلی برام خنده داره اونم برای آدمی مثل من که پرچمدار بزرگ مخالفین بچه دار شدن بودم اینو دارم جدی میگم من این کار رو یه جنایت میدونستم که یه آدم رو وارد این دنیای زشت و کثیف بکنم این عقیدهء من بود و از قبل از ازدواج هم به محمد گفته بودم که اگر یه روزی بچه دار بشم مطمئنا ناخواسته است و خودم هرگز اقدامی برای بچه دار شدن نخواهم کرد حالا خاله خانباجی و عمه قزی ها هر حرف و سخنی دارن بزنن ابدا برام مهم نیست. اینو سال پیش هم وقتی خواهر محمد بچه دار شد مستقیم یا غیر مستقیم حالی همه خاله خانباجی ها کردم وقتی شروع میکردن که ایشالا روز شما و قسمتتون بشه و این صحبتا که متاسفانه اصلا این حرفای شما برام اهمیت نداره!! وقتی قضیه بارداری رو فهمیدم هفته هشتم بودم و قلب بچه میزد جواب آزمایش رو که دیدیم با محمد نشستیم فکر کردیم خیلی زیاد هم فکر کردیم و تصمیم گرفتیم دیدیم دیر شده نتونستیم با شنیدن صدای قلب یه انسان قاتلش باشیم خیلی سخت بود اصلا همین که اینقدر دیر متوجه شدم که باردارم یه برنامه ریزی بود جسارت گرفتن جون یه آدم هشت هفته ای در ما وجود نداشت این شد که تسلیم شدیم من همین تسلیم شدن هم جزء اون برنامه ریزیه میدونم خلاصه اش اینکه سر تسلیم فرود آوردیم و خودمونو داریم با یه فینگیلی تصور میکنیم فینگیلی که هنوز نیومده کلی خواهان و طرفدار داره بگذریم از این حرفا ما دو روز دیگه مادر و پدر میشیم . . .


۱۰ نظر
همینجوری
۱۰:۴۲ ق.ظ

روزهای پایانی
۲۷ تیر ۱۳۸۹

+ روزای آخره یعنی سه شنبه صبح آخرین روز دونفره بودن ماست و شاید آخرین روزای آزادیمون از نوع دونفره بودن! باورش برام سخته کاش زود بتونم با شرایط جدیدم خودمو وفق بدم و مشکلی پیش نیاد این روزایی که گذشت واقعا یه بلبشو به معنای واقعی بود یک ماه بود دنبال خونه درست و حسابی بودیم برای جابجایی دوبار قراردادمون بهم خورد اسباب و وسایلمون جمع شده وسط خونه است و بالاخره تو لحظات آخر مورد مناسب پیدا شد و فعلا همه چی استند بای مونده تا بعد از ورود مهمون کوچولومون از طرفی هم ضدحال جواب آزمون روحیه مو داغوت کرد و هی اطرافیان مشغول دلداری دادن هستن شبا که زودتر از ساعت ۳ خوابم نمیبره بس که افکار مالیخولیایی میاد تو ذهنم و دوباره به جمع جغدها بازگشتم ببینیم بعد از ورود مهمون ناخونده زندگیمون چه اتفاقی میفته و چی میشه


۶ نظر
دل گفته ها
۱۲:۲۷ ق.ظ

کجایی پس؟
۲۳ تیر ۱۳۸۹

+ خدایا کجااااایی پس؟ نکنه حواست به من نیست یا لایقش نیستم که حواست بهم باشه؟ یعنی اینقدر دورم که صدام نمیرسه؟! این روزا همش هول برم میداره نکنه منو یادت رفته نکنه دیگه نمیخوای صدامو بشنوی ولی میدونم اشکامو دیدی میدونم طاقت نداری حالمو اینجوری ببینی منو که خوب میشناسی ؟ ناامید نمیشم از درگاهت هرچند که تو اوج ناامیدی باشم هرچندکه از در و دیوار بد بیاد هرچند که . . . بگذریم دیگه حوصله اش نیست همهء ذوق و شوق و امیدم این روزا نتیجه این آزمون بود که قبول بشم و بتونم از این وضع بیکاری نجات پیدا کنم که با وجود یه بچه بتونم از پس کارش بربیام که تو نخواستی بیخیال ، تحمل بدتر از ایناش در من بوده تاب آوردم ، تو همین تاریخ همینجا میگم که من ناامید نیستم از دستهای پرتوان تو هرچند میدونم که با این اتفاق به یه معجزه احتیاج دارم


پ.ن: چقدر این روزا آهنگ “اگر مانده بودی” امید میچسبه یه جاهاییش واقعا نمیشه اشک رو کنترل کرد خودش میاد . . .


۸ نظر
دل گفته ها
۷:۵۸ ق.ظ

جام جهانی
۱۴ تیر ۱۳۸۹

+ آقا جام جهانی به نیمه نهایی رسید و من یه پستم ازش ننوشتم یادش به خیر سری قبل جزء آرژانتینیهای پر و پا قرص بودم البته این دلیل نمیشه که پستی ننوشتم فوتبال هم نمیبینم اتفاقا تک به تک بازیها رو دیدم حتی اونایی که زیاد مهم نبودن مطمئنا من این بار هم طرفدار آرژانتین عزیز بودم که با نهایت تاثر و تاسف حذف شد غنا رو هم خیلی دوست داشتم که نامردی حذف شد الانم بیشتر از همه دوست دارم اسپانیا قهرمان شه که میدونم این توانایی رو داره و کم و کسری برای قهرمان شدن نداره هرچند که آلمان فوق العاده قوی و طوفانیه و همه کارش رو حساب و کتابه واقعا آلمان تو چند جام اخیر تا این حد خفن قوی نبود که این بار هست . با همه این حرفا من اکنون طرفدار اسپانیا هستم به امید قهرمانی اسپانیا


۹ نظر
فوتبال!
۱۲:۴۰ ب.ظ

احوالات
۱۰ تیر ۱۳۸۹

+ احوالات؟ خوبم ، خوب. من همانم همان دخترک احساساتی و مغرور سال ۸۳ همان دخترکی با یک نگاه همهء زندگیش زیر و رو شد با همان حسادتهای دخترانه! اما تفاوت هم هست همان دخترم اما با همسری همپای همهء لحظه های دلتنگی که مرا از روزهای سختی به امروز آورد .به امروز که چیزی نمانده است که مادر فرزندی شوم که ثمره این عشق است فرزندی که مثل من و پدرش خود برای زندگیش تصمیم گرفت و قصد آمدن کرد اما این تفاوتها نشانهء تغییر خاصی در من نیست من همانم که جای زخمهای سال ۸۵ ام را دوست میدارم و حسی که از دست کشیدن روی آنها دارم را نیز دوست دارم چون مرا رشد داد و بزرگ کرد تجربه داد ، سختم کرد آبدیده ام ساخت در آن روزها کسی نبود که از احوالاتم بداند یا بپرسد که منِ شکسته و دل خسته به چه روز و حالی روزگار میگذرانم اما اکنون که خواستی و پرسیدی میگویم من از روزهای سختی تجربه گرفتم که امروز خوشم به لحظه هایی که دارم و خواهم داشت و همراهی در زندگی که دوستش دارم

پ.ن(بی ربط) : غیبت بی سابقه و طولانی من رو ببخشید من فاصله زیادی تا سه نفره شدن ندارم ، کمتر از ۱۸ روز. دارم به بهترین نحو از روزهای دونفره بودنم استفاده میکنم که بعدا حسرتشو نخورم


۱۱ نظر
مخاطب دارد!
۶:۴۳ ق.ظ

تاریخ تاریخی
۲۲ خرداد ۱۳۸۹

بیست و دوم خرداد . . .
یک تاریخ و دیگر هیچ


۱۶ نظر
همینجوری
۸:۵۱ ق.ظ

بهای فال خوشبختی برای ما گران افتاد
۱۷ خرداد ۱۳۸۹

+ این روزا همش تصویر پارسال تو ذهنمه اون همه شور و هیاهو ، جو گیری ملت که فکر نمیکرد اسیر چه بازیی شده ،زنجیره سبز شور و شوق نابی که روزای قبل از اتفاق بود و شب بیست و دوم خرداد که چقدر دلم شور میزد و صبح که آمار رو دیدم!! روزای بعدش . . .
بماند . . .
خبرهای خوش فردا به دست کولیان افتاد
بهای فال خوشبختی برای ما گران افتاد
اگر روباه جای شیر نصیبش تاج زرین شد
بدان که سرنوشت ما همه از پیش تعیین شد

لینک دانلود


۴ نظر
خاطره ها
۹:۲۱ ق.ظ

خودجگر بینی!
۱۵ خرداد ۱۳۸۹

+ از انرژیهای مثبتی که واسم میفرستین ممنون تا نتیجه آزمون نمیخوام به چیزی فکر کنم و فعلا دارم زندگیمو میکنم بیخیالِ بیخیال . . .
+ از حسهای خود جیگر بینی و این صحبتا اصلا خوشم نمیاد ولی این روزا هرکس منو میبینه یه وای عمیق سر میده که حاملگیت چقدر بامزه است ملت یه دستی به شکمم میکشن و میگن وای چه خوبه که خودت چاق نشدی و فقط یه شیکم نی نی نشان داری راستش خودمم از وضعیتی که دارم بدم نمیاد شکمم فرم جالبی پیدا کرده دکتری که پیشش میرم تخصص مادر و جنین داره و اکثر خانومهایی که میان پیشش باردار هستن و تریپهایی که میبینم اکثر تو ذوق میزنه از در که وارد میشن یه غول شکم گندهء رنگ پریده که معلومه فرم صورتش به کل ریخته بهم وارد میشه که نای حرف زدن نداره اینجاست که به خودم امیدوارم میشم دیگه اینم وضعیت این روزای ماست دیگه شرمنده خیلی خودمو تحویل گرفتم دیگران میگن


۱۱ نظر
همینجوری
۱۰:۱۷ ق.ظ

بعد از قرنظینه
۱۱ خرداد ۱۳۸۹

+ خوب من بالاخره از قرنظینه اومدم بیرون دو هفته تمام که مشغول سر و کله زدن با تستها و سوالای آزمون بودم و بعدشم هی خوردم و خوابیدم و گشتم چون واقعا اون دو هفته فشار آوردن بهم روز آزمون هم که واقعا شاهکار بود فکر کن حوزه من کجا افتاد؟ چهاردانگه اسلامشهر!!! خدا رحم کرد راحت تونستیم مدرسه ای که حوزه بود رو پیدا کنیم اما بعدش خیلی خوب بود چون وقتی مراقبهای آزمون شیکم منو میدیدن شدیدا تحویل بازار بود و هی میرفتن میومدن پذیرایی میکردن و هی میگفت جات راحته ؟ خوبی؟ اون وسطا اینقدر بهم مزه داده بودم که میخواستم بگم اگه یکی کاردرست اون وسط هست بیاد تستهای منو بزنه که با خیال راحت بدونم قبول میشم در کل آزمون بدی نبود نتیجه اش رو در کل واگذار کردم به کَرَم خودش اگه واقعا خدا میخواد یه جوری ردیف کنه که تموم شه این اوضاع بیکاری من همونجوری که تا حالا قضیه آزمون رو ردیف کرد خیلی اتفاقی متوجه شدم که آزمونی درکار هست اوضاع اطلاع رسانی مملکت رو که خودتون میدونین بازهم من امیدی نداشتم از لحاظ شرایط آزمون بتونم شرکت کنم که دیدم تمام شرایطش رو دارم و میتونم شرکت کنم واقعا برام غیر منتظره بود امیدوارم که بقیه راه هم همینجوری باشه و ردیف بشه همه چی بستگی به خواست خدا داره به دعای خیرتان نیازمدیم


۸ نظر
همینجوری
۱۰:۰۵ ق.ظ