اتفاق خوب :)
۷ بهمن ۱۳۹۰

+ من
.
.
.
.
دوباره
.
.
.
.
دانشجو شدم 

هورااااااااااااااا
پ.ن :بسیار بسیار از این اتفاق خوشحالم و در پوست خودم نمیگنجم احتمالا دوباره پستهای روزمره دانشجویی رو شروع کنم به نوشتن یادش به خیر  


۴ نظر
همینجوری
۷:۱۳ ب.ظ

وبلاگستان یخ بسته
۱۶ دی ۱۳۹۰

+ به لینکهای کنار وبلاگم که همیشه وبلاگهای محبوبم بود نگاه میکنم یکی چند ماهه به روز نکرده یکی بیشتر از یکسال چندتاشون دامین هاشون اکسپایر شدن اکثرا بی حال و بی حوصله . . . خیلیها هم که دیگه کلا فیس بوک باز شدن و لایک بازی میکنن و این جوری میگذرونن فکر میکنم از بعد از جریان انتخابات و اون ماجراها خیلی ها دپرس شدن و کلا هم سن و سالهای ما رفتن تو لاک خودشون و زندگیشون از خیلی از دوستان وبلاگیم بی خبرم ۹ سال پیش که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم هیاهوی اون چندتا وبلاگی که هنوز ۴ رقمی هم نشده بود تعدادش از این دنیای بی سرو ته وبلاگی بیشتر بود حس و حال و جنب و جوشش بیشتر بود دیگه جنب و جوشی نمیبینی به اون صورتس که اون موقع بود اون قسمت از بچه ها هم که فیس بوک باز شدن بیشتر توی هیجانات بعد از انتخابات درگیر اخبار و اتفاقات شدن و موندگار شدن تو فیس بوک ولی وبلاگ و وبلاگ نویسی چیز دیگری بود و چقدر این روزا سوت و کوره مثل شهر یخ بسته شده . . .


۴ نظر
همینجوری
۶:۳۰ ب.ظ

آفتابه لگن
۹ دی ۱۳۹۰

آفتابه لگن هفت دست / شام و ناهار هیچی!


نظرات
همینجوری
۱۱:۴۰ ق.ظ


۱۶ آذر ۱۳۹۰

+ خوب رسما من از اون روزی که اومدم تو وبلاگم گفتم شاکیم از اینکه ناخواسته باردار شدم و اینا ابراز پشمانی میکنم! خوب شایدم اگر زودتر اتفاق میفتاد بهتر بود چون من الان خیلی راحت میتونم به برنامه های زندگیم فکر کنم و تصمیم بگیرم بدون اینکه دغدغه این رو داشته باشم که کی باردار بشم و بچه دار شدن چقدر میتونه برنامه های من رو بهم بریزه یا باعث حذف اون برنامه بشه چون الان میبینم اون دوستانم رو که با من یا قبل از من ازدواج کردن و بچه ندارن و الان که کاری رو شروع کردن یا درس میخونن موندن که چیکار کنن چون وقت بچه دار شدنشون هست و از طرفی هم وسط کار و درسشونه و بچه دار شدن بهم میزنه همه چیز رو به هرحال آش کشک خاله است و یه روزی اتفاق میفته جداااای از همه این حرفا من الان صاحب فرزندی شیرین و بینظیرم که کلی انرژی مثبت و حس خوب بهم میبخشه


۴ نظر
همینجوری
۱:۲۲ ب.ظ

سالگرد نهم
۹ آذر ۱۳۹۰

+ وامروز ۹ سال وبلاگ نویسی من تموم شد و وارد سال دهم شدم!
اصلا باورم نمیشه که ۹ سال وبلاگ عزیزمو داشتم ۹ سال تو دنیای مجازی نوشتم و ۹ ساله که بزرگتر شدم دیگه داره یه دهه وبلاگ نویسی تموم میشه و چقدر زود گذشت یادش به خیر روزای اولی که موجودی به اسم وبلاگ شناخته شد چه تب و تابی بود چه روزهای خوب و بدی رو گذروندیم چه خاطراتی رو داشتیم . . .

دوست دارم وبلاگ عزیزم ، گوشهء خلوتم


۳ نظر
دل گفته ها
۸:۱۲ ب.ظ

پاییز و عشقه . ..
۳۰ مهر ۱۳۹۰

+ هوای پاییز یه بویی داره بوش منو میبره به ۴ سال پیش ، چه روزایی بود چه حال و هوایی بود چقدر زود گذشت ۴ سال … روزگار آشنایی من و محمد … چقدر نوستالژی قشنگی برام داره این پاییز


۵ نظر
همینجوری
۷:۰۸ ب.ظ

بعد از مدتها خودم و خودم . . .
۲۶ مهر ۱۳۹۰

+ امشب بعد از مدتهاااا نصفه شب پای نت هستم مسنجرم بازه ، جیملیم بازه دارم وبلاگ خونی میکنم و آسوده خاطرم البته خونه پدریم تو خونه خودم که اصولا دوست دارم در خدمت خانواده باشم تا فعالیتهای دنیای مجازی ! یعنی جور هم نیست تو خونه پدریم که چون هفته ای یه باره دوست دارم بیشتر باهاشون وقت بگذرونم تا دنیای مجازی مگر اینکه زیاد اینجا بمونم که اونم یه مقدار با دیسیپلین من جور نیست یه هفته اتراق کردن تو خونه پدری شاید وقی تازه ازدواج کرده بودم عادی بود اما نه الان که ۳ ساله از ازدواجم میگذره و یه بچه دارم ،پسره کم کم داره بزرگتر میشه و عاقلتر میشه بخواابونیش و به خودت برسی خوب بردیا واقعا بچه بی قرار و بد قلقی بود و تقریبا هنوزم هست سخت میخوابه، سخت آروم میشه، سخت یه جا بند میشه که بشینه بازی کنه برا خودش ،راحت مریض میشه سخت خوب میشه سخت دندون درمیاره وکلا یه پله سخت تر از بچه های دیگه است واسه همین منم کلا دور شدم از یه سری چیزها نه اینکه بگم برام ناجور بوده اونقدر شیرین بوده که دور شدن از یه سری چیزها اذیتم نکنه ولی من هنوزم وبلاگ بازی رو دوست دارم و جزیی از زندگیمه و هنوزم دوست دارم بیام آپدیت بترکونم یادش به خیر چه دورانی بود . . . و من این دوره از زندگیم را دوست میدارم


۳ نظر
دل گفته ها
۱:۵۹ ق.ظ

معرفت درگرانیست . . .
۱۱ مهر ۱۳۹۰

فکر کن یکی از بهترین دوستای دانشگاهیم که با هم سر یه میز غذا میخوردیم و تو فیس بوکم در رفت و آمد بود عروسیش منو دعوت نکرد نمیدونم چرا اینقدر بهم برخورد و ناراحت شدم جالب اینجاست که تو عروسی منم بود نمیدونم مصداق هر آنکه از دیده برفتم یا اینقدر معرفت نداشت که منو یادش بمونه تو لیست مهموناش باشم در کل کار خوبی نبود . . .


۶ نظر
همینجوری
۱۲:۱۷ ب.ظ

اینجوریشو نمیتونم
۱۷ مرداد ۱۳۹۰

+ بدم میاد من هیچ وقت نمیتونم اینجور زندگی کنم طرف روزی که داشته از ایران میرفته خوش خوشانش بود و خوشحااااال بعد که اون ور آب داشت صفا میکرد و گفتن مادرت فوت کرده و نمیتونه بیاد اینور آب تو وبلاگش ضجه میزنه که چرا پیش مامانم نبودم روزی که میرفتی یاد همچین چیزایی نبودی؟! بابا دمت گرم . . .


۱۰ نظر
همینجوری
۹:۳۳ ب.ظ

آخرین ستاره
۱۶ مرداد ۱۳۹۰

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام

پ.ن : حال میده اینجوری یهو بیای هرچی به ذهنت رسیده و دلت میخوادبنویسی اینجوری دوست دارم وبلاگمو دارم احیا میشم !


دیدگاه‌ها خاموش
تک بيت
۱۲:۳۵ ب.ظ