این پست منو یادتون میاد؟
حالا عکس پسرمو تو دوتا پست قبل ببینین و با این پست مقایسه کنین 
+ بشدت حس امیدوارشدگی مفرط بهم دست داده تو دانشگاه هیچ کس باورش نمیشه من یه پسر نزدیک به دوسال دارم امروز دختره به من میگه فکر کردم تازه عروسی 
ما هم که یک خانوم بسی خوشمان آمد 
گل پسرکم
مادر به فدای تیپش 

پ.ن : به حساب ندید بدیدی بگذارید ماشالا یادتان نرود 
+ سال نود سال خیلی خوبی بود برام این “خیلی” ش رو غلیظ تر بخونین چون روی هم رفته من این سال رو دوست داشتم و خیلی خوب گذشت. دو تا اتفاق خیلی خوب افتاد که شاید سالها منتظرش بودم و به سادگی هرچه تمامتر خدا تفضل کرد و برام اتفاق افتاد اولیش که مربوط به خانوادم میشه و دومیش هم خودم که تونستم دانشگاه قبول بشم خدای بزرگ رو شاکرم به امید اینکه صد سال به از این سالها باشه .
واما . . .
این پست رو دیدم تو وبلاگ آقای کوچک و بسی لذت بردم گفتم اینجا به یادگار نگهش دارم این پست رو با اشکهای من بخونین چون از عمق وجود حسش کردم و چون خودمم یه ۶۰ ایم تجربه اش کردم
” دقایق ناب پس از نود و نرسیده به نود یک … انگار این فرصتها اضافه بر عمر است و مغتنم… مائیم و بدرقه نود… نود… سرت را بالا بگیر… آقا برو… سهم ما از این دنیا تنها در «چگونه بودن» و «چگونه رفتن» است. نه هنگام بودن، کسی از ما اذن گرفت و نه هنگام رفتن کسی معطل اجازه ماست. تمام تمایز ما، با غیر ما، در همین «چگونه»هاست.
برو… با کوله باری از خاطره های تلخ و شیرین. با طعم ناب سی سالگی ام. با شمایل قله… انگار بعد از تو زاویه شیب عوض شده است. بعد از تو گذران سالها شتاب خواهد گرفت و باید بیش از پیش به «چگونه رفتن» اندیشید… فرصت زیستن به بلندای اینهمه آرزوی های دور نیست…
سلام من را برسان به تمام اعدادی که با آن وداع کردم. به «۶۰» و هفتم اردیبهشتش… خبرش کن که به همین روز و همین ماه، سالها بعد پسری از خدا، عاریه گرفتم. و سلام به «۶۱» که سال هبوط مهربان ِ من است…
سلام مرا برسان به «۶۳»، «۶۴»، «۶۵»… به تمام خاطرات دلگیر مهدکودکم! به صداهای هولناک شبانه و رقص نور گلوله های ضدهوایی… به آژیر و خیز شبانه تا زیر پله… به آن لباس خلبانی ام… به چسب های ضربدری پشت شیشه… به آن تنها شبکه تلوزیونی با آن پسرک ساعت ۵ که می رفت و می آمد تا پرده را پس بزند و کارتون شروع شود…
سلام مرا برسان به «۶۶» و اشک ناک ترین اول مهر عمرم… به آنهمه «قل هو الله و احدی …» که با بغض خواندم… به کلاسهای تعطیل مدرسه و درس خواندن های پای تلوزیون… به مدرسه ای که زنگش فقط «تفریح» نبود و به روزهایی که ما زنگ «خطر» داشتیم… سلام من را برسان به پناهگاه و به «خانم آریا»…
. . . ”
همایون بادت این سال و همه سال . . .

نوروز همه فرخنده باد امید است شاد و پیروز و تندرست باشید
+ سلام ای ناله بارون سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من هنوزم دوسش دارم
سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه
سلام شبهای دل کندن هنوزم دوسش دارم
. . .
+ چه کولاک خفنی میاد زمستون بدجوری داره روزای آخر چهره خشنشو نشون میده منم که طرفدارشششش . . .
+ محمد راست میگه البته اینو یکی از دوستانش که مشاور بوده بهش گفته اینکه توی یه ازدواج غالبا مرد هست که تغییر میکنه و به رنگ زن در میاد ، زنها خیلی کمتر تغییر میکنن و کلا مردها تغییر پذیر ترن توی ازدواج خودمون که نگاه میکنم بهش میرسم اینکه طی این چند سال محمد خیلی بیشتر شبیه من شده تا من شبیه اون محمد یه جمله تاریخی هم داره همیشه که میگه ” آدمی موفقه که همیشه تغییر داشته باشه تو زندگیش”
+ من چقدر این پستم رو دوست دارم یه جوابیه بود به یه کامنت که هیچ وقت فکرش رو نمیکردم اون مخاطب مربوطه اش روزی براش مهم باشه از احوالات من باخبر بشه شاید ، شاید اگر این کامنت چهار پنج سال قبلش داده میشد من چند سال کمتر عذاب میکشیدم . . .
” من همانم که جای زخمهای سال ۸۵ ام را دوست میدارم و حسی که از دست کشیدن روی آنها دارم را نیز دوست دارم چون مرا رشد داد و بزرگ کرد تجربه داد ، سختم کرد آبدیده ام ساخت در آن روزها کسی نبود که از احوالاتم بداند یا بپرسد که منِ شکسته و دل خسته به چه روز و حالی روزگار میگذرانم اما اکنون که خواستی و پرسیدی میگویم من از روزهای سختی تجربه گرفتم که امروز خوشم به لحظه هایی که دارم و خواهم داشت و همراهی در زندگی که دوستش دارم”
پ.ن ۱: دوسه روز مونده بود به زایمانم که اون کامنت رو دیدم و چقدر دگرگونم کرد . . .
پ.ن۲: من هنوز دارم اینجا رو خونه تکونی میکنم آدم موقع خونه تکونی چه چیزا که نمیبینه
+ کلا من وقتی کار انجام میدم باید یه موسیقی چیزی درحال پخش باشه کلا تو خونه ما یا PMC روشنه یا کانالای شبیه این پسره هم که خوراکشه از صبح تا شب برقصه اصلا خاموش باشه اعصابش بهم میریزه بچم مثل خودم با موسیقی زنده است این روزای آخر سال داره میره روی روانم این تبلیغای کنسرت نوروزی واقعا پارازیته واقعا! میزنی تلویزیون اینور آب دو دقیقه نمیتونی تحملش کنی انگار اکسیژنو دارن از آدم میگیرن میزنی اونور آب تبلیغا خُلت میکنن واقعا چه کنم چیکار کنم؟

آخرین دیدگاهها