استوار
۲۲ اسفند ۱۳۸۸

+این مردم خسته و رنج دیده ،مردم زیربارزندگی های سخت خم شده هنوزهم تو خیابونها و مرکز خریدها شوق اومدن عید تو چشمهاشونه هنوز هم استوار ایستادن و زیباترین آیین سال رو مو به مو اجرا میکنن بچه ها شاد و شنگولن و منتظر اومدن عیدن شلوغی های عید رو همه دوست دارن و حتی ترافیک وحشتناک آخر سال هم دوست داشتنیه استواری این مردم قابل تحسینه . . .


۳ نظر
همینجوری
۶:۲۳ ب.ظ

سفر
۲۰ اسفند ۱۳۸۸

+ دلم یه سفر توپ و عالی میخواد حالا هرجا زیاد فرقی نمیکنه فقط سفر باشه از اون سفرهایی که کلی گشت و گذار و خرید داشته باشه حیف که دکترم خیلی وسواس داره و با وجود اینکه مشکلی برای سفر کردن ندارم اجازه بی اجازه هیچ وقت مسافرت تو عید رو دوست نداشتم ولی انگار تا یه چیزی رو واسه آدم منع میکنن آدم بیشتر دلش میخواد و حریص تر میشه جرات خطر کردنم نداریم


۱۰ نظر
همینجوری
۹:۱۰ ق.ظ

می تکانیم
۱۹ اسفند ۱۳۸۸

+ اینم خونه زندگی من در حال تکانیدن:

البته واضح و مبرهن است که بنده فقط دستور میدم و همسر اجرا میکنندالبته خیلی مراعات کردم و جای خوب خونه رو نشون دادم مطمئنم اگه بازار شام حال و پذیرایی و آشپرخونه رو ببینید به خودتون امیدوار میشین


۵ نظر
همینجوری
۱:۱۴ ب.ظ

اختراع باشکوه
۱۸ اسفند ۱۳۸۸

+ همانا قورمه سبزی از باشکوه ترین اختراعات ایرانیان در زمینه خوراک بوده که بنده سر تعظیم فرود می آورم در مقابل این خلاقیت

پ.ن: قبول دارید که هرکس قورمه سبزی مامانشو دوست داره؟


۹ نظر
همینجوری
۱:۰۹ ب.ظ

پنجره های لخت
۱۷ اسفند ۱۳۸۸

+ پرده ها که برای خونه تکونی باز میشن و میان پایین پنجره ها که لخت میشه و صدا تو خونه می پیچه بدجوری بوی عید و حال و هوای عید میاد چقدر این بو و این حال و هوا رو دوست دارم


۷ نظر
همینجوری
۱۱:۳۶ ق.ظ

فصل من
۱۲ اسفند ۱۳۸۸

+ چرا تو اشعار هرجا ببینی میگن زمستون ِ سیاه؟! چرا مثل هست که میگن سر سیاهِ زمستون؟ آخه چرا؟ اگه زمستون سیاهه پس این تابستون زشتِ بوگندو چه رنگیه؟ به نظر من زمستون سفیدِ سفیدِ من واقعا این فصل رو دوست دارم همین که آدم کلافه نمیشه از گرما واقعا از بزرگترین نعمات خداونده پاییز که پادشاهه منه بهش میگن فصل دلگیر به زمستون عزیزم هم میگن سیاه چرا به سلایق من احترام نمیذارن آخه

پ.ن: زمستون بهار نشان امسال رو اصلا اصلا دوست نداشتم


۷ نظر
همینجوری
۱۱:۴۱ ق.ظ

دعا کن عزیزِ خوبِ خودم
۱۰ اسفند ۱۳۸۸

+ همه‌ی زخم‌ها شفا می‌یابند
بگو آمین!

همه‌ی آرزوهای خوشِ آدمی برآورده می‌شوند
بگو آمین!
و تو پس از برخاستن، برخواهی خاست،
تو باید خاسته بیایی
که دوستت می‌دارند،
که دریا را به دیدارِ تو می‌آورند،
چند صباحی دیگر به آن روز بزرگ نمانده است!
فردا، پس‌فردا، همین الآنِ آینه حتی!
دعا کن عزیزِ خوبِ خودم
ما به آرزوی آدمی … دعا می‌گوییم
تو بگو آمین، بگو یاری برسد، یاوری برسد!

“سید علی صالحی”


۴ نظر
شعر
۲:۱۱ ب.ظ

حس درونی
۱۰ اسفند ۱۳۸۸

+ این حس درونی رو مطمئنم همه دارن من خیلی به حس درونیم که بهم ندا میده اعتماد دارم یعنی یه وقتاییم ازش میترسم که از قبل یه چیزی رو بهم ندا میده و میدونم که احتمال وقوعش خیلی زیاده در کل در مورد قضیه بچه دار شدنم همینطور بود یه حسی از قبل مدام تلنگر میزد که بدون تصمیم خودمون و بدون برنامه ریزی باردار میشم همون حس وقتی باردار شدم شدیدا بهم یادآوری میکرد که علامتها رو جدی بگیرم که اون اتفاق افتاده و باردارم تا یکماه و اندی جدی نگرفتمش که بعد دیدم بله کاملا درست بوده در عین ناباوری سعی کردم باورش کنم و باهاش کنار بیام در طی روزهایی که گذشت هر خاله خانباجی و عمه قزی که میومد یه برانداز میکرد منو و یه نظر میداد که بچه دختره یا پسر جدی نمیگرفتم چون خودم تقریبا اطمینان کامل داشتم که پسره که همونطور هم شد الانم یه حسی دارم برای تجسم چهره و حالتهاش که میدونم درسته تجسمم تو سن ۴ یا ۵ سالگیشه که یه پسریه که از همسن وسالهاش یه سرو گردن بلندتره یه هوا تپل با موهای فرفری که میدونم به باباش میره، صورت گرد و لپهای خوردنی چشمهای نافذ با یه نگاه خواستنی و لبخندی که دل آدمو میبره ایشالا من تا اون موقع زنده ام و عکسش رو میذارم به همراه لینک این پست

پ.ن : نوشابه باز نکردم ولی یه جورایی مطمئنم همینه که حسم میگه


۸ نظر
شخصي
۱۱:۳۱ ق.ظ

هرچی تنهاتر بشی
۹ اسفند ۱۳۸۸

+ تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا غزلخون با توام
هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام

تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام

خواننده: جمشید
لینک دانلود


دیدگاه‌ها خاموش
ترانه ها
۱۱:۱۴ ب.ظ

چرا؟
۹ اسفند ۱۳۸۸

+ دور و برم خیلی طلاق میبینم دوستام آشناهای دور زندگی های شدیدا لاو و عاشقانه حتی وبلاگهایی که مدتهاست میخونم و مثلا بعد از چند مدت میرم یه سر بزنم طرف چه میکنه و چیکار میکنه میبینم زندگی سراسر عشقش به دادگاه خانواده رسیده و جدایی حالم خیلی بد میشه کپ میکنم باورم نمیشه طرف با وجود بچه جدا میشه اینقدر جدایی الکی الکی دیدم که یهو تن و بدنم میلرزه میگم نکنه یه موقع الکی الکی … اصلا نمیتونم تصورش رو بکنم در هیچ حالتی، حالمو واقعا بد میکنه وقتی یه عمر تو یه خانواده آروم و لاو زندگی کرده باشی که ته جنجال خانوادگی که دیده باشی دوتا بلند صحبت کردن پدر باشه که همیشه تهش به خنده ختم میشده نمیتونی هضم کنی کسی سر از دادگاه یا طلاق توافقی دربیاره وااای خدایا دور کن از همه نمیخوام دیگه از این خبرا بشنونم وبخونم طرف نزدیکان من که هیچ طرف دورترینها هم نیاد این چیزا


۹ نظر
همینجوری
۱:۵۷ ق.ظ