تسلیم۲۷ تیر ۱۳۸۹
+ این روزای آخر بیشتر به این قضیه فکر میکنم که خدا هربرنامه ریزی دلش میخواد تو زندگیم داره اجرا میکنه یعنی خوب بخوای بدونی به جبر بیشتر از همه چی اعتقاد پیدا کردم تصور خودم با یه بچه خیلی برام خنده داره اونم برای آدمی مثل من که پرچمدار بزرگ مخالفین بچه دار شدن بودم اینو دارم جدی میگم من این کار رو یه جنایت میدونستم که یه آدم رو وارد این دنیای زشت و کثیف بکنم این عقیدهء من بود و از قبل از ازدواج هم به محمد گفته بودم که اگر یه روزی بچه دار بشم مطمئنا ناخواسته است و خودم هرگز اقدامی برای بچه دار شدن نخواهم کرد حالا خاله خانباجی و عمه قزی ها هر حرف و سخنی دارن بزنن ابدا برام مهم نیست. اینو سال پیش هم وقتی خواهر محمد بچه دار شد مستقیم یا غیر مستقیم حالی همه خاله خانباجی ها کردم وقتی شروع میکردن که ایشالا روز شما و قسمتتون بشه و این صحبتا که متاسفانه اصلا این حرفای شما برام اهمیت نداره!! وقتی قضیه بارداری رو فهمیدم هفته هشتم بودم و قلب بچه میزد جواب آزمایش رو که دیدیم با محمد نشستیم فکر کردیم خیلی زیاد هم فکر کردیم و تصمیم گرفتیم دیدیم دیر شده نتونستیم با شنیدن صدای قلب یه انسان قاتلش باشیم خیلی سخت بود اصلا همین که اینقدر دیر متوجه شدم که باردارم یه برنامه ریزی بود جسارت گرفتن جون یه آدم هشت هفته ای در ما وجود نداشت این شد که تسلیم شدیم من همین تسلیم شدن هم جزء اون برنامه ریزیه میدونم خلاصه اش اینکه سر تسلیم فرود آوردیم و خودمونو داریم با یه فینگیلی تصور میکنیم فینگیلی که هنوز نیومده کلی خواهان و طرفدار داره بگذریم از این حرفا ما دو روز دیگه مادر و پدر میشیم . . .
۱۰ نظر
همینجوری
۱۰:۴۲ ق.ظ
روزهای پایانی۲۷ تیر ۱۳۸۹
+ روزای آخره یعنی سه شنبه صبح آخرین روز دونفره بودن ماست و شاید آخرین روزای آزادیمون از نوع دونفره بودن! باورش برام سخته کاش زود بتونم با شرایط جدیدم خودمو وفق بدم و مشکلی پیش نیاد این روزایی که گذشت واقعا یه بلبشو به معنای واقعی بود یک ماه بود دنبال خونه درست و حسابی بودیم برای جابجایی دوبار قراردادمون بهم خورد اسباب و وسایلمون جمع شده وسط خونه است و بالاخره تو لحظات آخر مورد مناسب پیدا شد و فعلا همه چی استند بای مونده تا بعد از ورود مهمون کوچولومون از طرفی هم ضدحال جواب آزمون روحیه مو داغوت کرد و هی اطرافیان مشغول دلداری دادن هستن شبا که زودتر از ساعت ۳ خوابم نمیبره بس که افکار مالیخولیایی میاد تو ذهنم و دوباره به جمع جغدها بازگشتم ببینیم بعد از ورود مهمون ناخونده زندگیمون چه اتفاقی میفته و چی میشه
۶ نظر
دل گفته ها
۱۲:۲۷ ق.ظ
کجایی پس؟۲۳ تیر ۱۳۸۹
+ خدایا کجااااایی پس؟ نکنه حواست به من نیست یا لایقش نیستم که حواست بهم باشه؟ یعنی اینقدر دورم که صدام نمیرسه؟! این روزا همش هول برم میداره نکنه منو یادت رفته نکنه دیگه نمیخوای صدامو بشنوی ولی میدونم اشکامو دیدی میدونم طاقت نداری حالمو اینجوری ببینی منو که خوب میشناسی ؟ ناامید نمیشم از درگاهت هرچند که تو اوج ناامیدی باشم هرچندکه از در و دیوار بد بیاد هرچند که . . . بگذریم دیگه حوصله اش نیست همهء ذوق و شوق و امیدم این روزا نتیجه این آزمون بود که قبول بشم و بتونم از این وضع بیکاری نجات پیدا کنم که با وجود یه بچه بتونم از پس کارش بربیام که تو نخواستی بیخیال ، تحمل بدتر از ایناش در من بوده تاب آوردم ، تو همین تاریخ همینجا میگم که من ناامید نیستم از دستهای پرتوان تو هرچند میدونم که با این اتفاق به یه معجزه احتیاج دارم
پ.ن: چقدر این روزا آهنگ “اگر مانده بودی” امید میچسبه یه جاهاییش واقعا نمیشه اشک رو کنترل کرد خودش میاد . . .
۸ نظر
دل گفته ها
۷:۵۸ ق.ظ
تاریخ تاریخی۲۲ خرداد ۱۳۸۹
بیست و دوم خرداد . . .
یک تاریخ و دیگر هیچ
۱۶ نظر
همینجوری
۸:۵۱ ق.ظ
بهای فال خوشبختی برای ما گران افتاد۱۷ خرداد ۱۳۸۹
+ این روزا همش تصویر پارسال تو ذهنمه اون همه شور و هیاهو ، جو گیری ملت که فکر نمیکرد اسیر چه بازیی شده ،زنجیره سبز شور و شوق نابی که روزای قبل از اتفاق بود و شب بیست و دوم خرداد که چقدر دلم شور میزد و صبح که آمار رو دیدم!! روزای بعدش . . .
بماند . . .
خبرهای خوش فردا به دست کولیان افتاد
بهای فال خوشبختی برای ما گران افتاد
اگر روباه جای شیر نصیبش تاج زرین شد
بدان که سرنوشت ما همه از پیش تعیین شد
لینک دانلود
۴ نظر
خاطره ها
۹:۲۱ ق.ظ